| چشمه دل |
![]() |
|
|
شازده خانم روزی بود و روزگاری شازده خانم در قصر یخی خودش خوابیده بود و دنبال خوایها خوب می چرخید که شاید تو خواب به آرزوهاش دست پیدا کنه , چرخید و چرخید تا یه دفه دید وسط یه غار تاریک ایستاده , تاریک تاریک , هیچ نوری دیده نمی شد, دستی کشید , دستش خورد به یه دیوار سنگی , نا گهان تمام غار روشن شد جوری که چشم شازده خانم رو نور میزد, هی نگاه کرد و نگاه کرد دید یه اسب سفید در یه گوشه ایستاده و انو نگاه میکنه, شازده خانم رفت به طرف اسب هرچی شازده خانم به طرف اسب میرفت فاصله اش کم نمی شد, تعجب کرد ایستاد دوباره خیره شد , یادش اومد که همیشه دوست داشت که یه اسب سفید قد بلند داشته باشهپس چرا نمی تونه بهش برسه و بهش دست بزنه,یه دفه اسب شیهه ای کشید و شازده خانم از خواب پرید...... بقیه قصه در آینده نزدیک درددل تازه سلام سلامی به سرخی شفق مدتها تلاش میکردم وارد وبلاگم بشوم ولی متاسفانه نمی توانستم تا امروز با کمی تلاش وارد شدم .
دوستان و عزیزانم امروز سروده ای دیگر برایتان به ارمغان میگذارم شب بلند روز کوتاه داستان نیمه تمام غروب آفتاب در خواب شب سر نهاده در بالین آرامش وپس از آن سکوت ............................. سلام .............................................. امروز پس از مدتها دوری از وبلاگم (پس از حک شدن پرشین ) بطور اتفاقی رفتم سراغ گوگل و نوشتم چشمه دل دیدم جستجو کرد و وبلاگم اومد - خیلی خوشحال شدم ............... ووقتی بیشتر خوشحال شدم که دیدم کامنت دخترم باران هم در آن هست ............... نمی دونم از چی باید بگم - مدتی که چیزی نمی نویسی مغز تنبل میشه و شاید هم خیلی پیر شدم و دیگه کار نمی کنه . ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از دوستان دیگر هم خبر ندارم - اونها هم شاید بدرد من گرفتار شده اند . مع الوصف برای خالی نبودن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یکی از به اصطلاح شعرهای قدیمی مو تکرار می کنم محکم تو آرزوی جوانی تو مانند برگ تازه روئیده از سر شاخه ی زندگی تو هزاران بار پاک تر از مریم تو جاودان چون خون در رگهای زندگی تو دمنده نفس بر روح تو جسارت وجود تو آئینه رویاهای من ومن تکیه گاهی محکم ایستاده استوار چون تخت سلیمان ومحکم چون طاق بستان بهرام 6 تیر ماه 83 بدرود تا پاسی از زمان به رنگ خاکستر |
||
|
|